اولین پیاده روی هیراد
عسلکم با اینکه خیلی خوابم میاد دلم نیومد که نیام و این خاطره رو برات ننویسم : امروز کفش پات کردم و رفتیم بیرون برای اولین بار بود که غیر از خونه راه می رفتی دست منو محکم گرفته بودی و پا به پای من میومدی البته بعضی جاها خسته میشدی و من بغلت می کردم رفتیم شیرینی فروشی کندو و کیک تولدت رو سفارش دادیم اونجا گذاشتمت زمین و تو به یکی از ویترینها چسبیده بودی و می گفتی جی جی (خوراکی)و می خواستی از پشت شیشه شیرینی بخوری و مامان برات خرید و تا خونه می خوردیش و قدم میزدی ... نا گفته نمونه که یکبار با صورت خوردی زمین و نوک دماغت خاکی و کثیف شد و اما کار جدید دوم: امروز داشتم با مداد یادداشت می نوشتم و یادم رفت برش دارم مداد رو برداشتی و نشونم داد...



